هر و زگی می کنم
با پاهای لمیده بر هم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:40 توسط بیتاب
|
ایمانم را باز می یابممیان خواب آلودگی صبح و
محال های شبانه ام /
نه
ایمانم را باز نمی یابم...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 0:36 توسط بیتاب
|
دستانمپاهایم
چشمانم
همه برهنه اند /
قصد ماندن میکنم
هیچ خبری نیست اما
هیچ خبری نیست...
+
نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 23:26 توسط بیتاب
|
به روی زمین هیچ ندارمتنها در خیال
کوچه راهی خلوت است
که هر صبح
آغازش میکنم....
+
نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 21:49 توسط بیتاب
|
اگر دیگربار زاده شومباد خواهم بود /
صدایی رسا
پاهایی جسور...
نوشته شده توسط مهسا
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 0:31 توسط بیتاب
|
کنار ماه لمیده ام /پاهای آویزانم
ابرهای باران زا را تکه پاره میکند...
+
نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 13:21 توسط بیتاب
|
پنجره ی روبروزوج جوان
با گلدانی از گلهای پلاستیکی...
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 23:31 توسط بیتاب
|
ماهی ام در قفس جان میکندچاقویم را نمی یابم...
+
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 13:29 توسط بیتاب
|
سکوت لبانم را می دوخت
و دست تو را بر دستم /
زنی آن دور تندتر قدم برداشت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 12:13 توسط بیتاب
|
مرد هست
اسب هست در چشمانش
آزاد /
آزادم می کند از اسب ِ پاهایم
تا به رقص در آیم
تا به اشک در آید.
+
نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 11:35 توسط بیتاب
|